محمود بن على خواجوى كرمانى
48
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
92 [ گرت چو مورچه گرد شكر برآمده است ] س گرت چو مورچه گرد شكر برآمده است * تو خوش برآى كه با جان برابر آمده است بنوش لعل روان چون زمرّد سبزت * نگين خاتم ياقوت احمر آمده است بگرد چشمهء نوش تو سبزه گر بدميد * ترش مشو كه نبات از شكر برآمده است ز خطّ سبز تو نسخم خوش آمدى و كنون * خط غبار تو خود زان نكوتر آمده است تو خوش درآ و مشو در خط از من مسكين * كه خط بگرد عذار تو خوش درآمده است شه حبش كه ز سرحدّ شام بيرون راند * كنون به تاختن ملك خاور آمده است ز سهم ناوك تركان غمزهات گوئى * كه هندوئيست كه نزد زرهگر آمده است كند بسنبل گردنكشت زمانه خطاب * كه خادمىّ تو در شان عنبر آمده است ميان مشك و خطت فرق نيست يك سر موى * و ليك موى تو از مشك بر سر آمده است گمان مبر كه برفت آب لعلت از خط سبز * كه لعل را خط پيروزه زيور آمده است بيا به ديدهء خواجو نگر كه خط سياه * بگرد روى چو ماهت چه درخور آمده است 93 [ چو سرچشمهء چشم من ديده است ] س چو سرچشمهء چشم من ديده است * لب غنچه بر چشمه خنديده است بدان وجهم از ديده خون مىرود * كه از روى خوب تو ببريده است چرا كينهورزى كنون با كسى * كه مهر تو پيش از تو ورزيده است نهان كى كند خامه رازم كه او * تراشيدهء ناتراشيده است مرا غيرت آيد كه مكتوب تو * چنين در حديث تو پيچيده است اگر جور بر ما پسندى رواست * پسند تو ما را پسنديده است از آن از لب خويشتن در خطم * كه خطّت به حكم كه بوسيده است قلم را قدم زان قلم كردهام * كه بر گرد نام تو گرديده است دريغ از خيالت كه شب تا بروز * مرا مونس مردم ديده است چو نام تو در نامه بيند دبير * به چشم بصيرت ترا ديده است از آن چشم خواجو گهربار شد * كه خطّ تو بر ديده ماليده است